مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

141

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

از چند گاه ، از قضا قاتلان دستگير شده ، به قتل اعتراف كردند . اما نگفتند كه دختر را در كجا كشتند . از آن پس ، من و مادر او پيوسته گريان بوديم و خواهيم گريست . اى فرزند ، سخن تو راستست . و اكنون همىخواهم كه دختر خوردسالتر از او را كه از مادر ديگر است ، بكابين تو بياورم و مهر از تو نستانم و تو در پيش من بجاى فرزند باشى . من گفتم : فرمان تراست . در حال ، كس بموصل فرستاده ، مالى كه از پدرم بميراث مانده بود ، بياوردند و دختر به من كابين كرد و خواستهء بىشمر به من داد . و من اكنون بسى نيك بختم و برفاهيت هميگذارم . طبيب گفت : اى پادشاه زمان ، من از حكايت او شگفت ماندم . چندى ديگر بنزد آن جوان بودم . او مال بسيار و هديتها به من باز داد . من از آنجا مسافرت كردم و بدين شهر آمدم . روزگارى خوش داشتم تا دوش با احدب بدانسان گذشت كه گفتم . ملك چنين گفت : اين عجب‌تر از حكايت احدب نيست . ناچار شما را بايد كشت . خاصه خيّاطى را كه او سر همهء گناهانست . و بخيّاط گفت كه : اگر عجبتر از حديث احدب ، حديث گفتى ، از همه شماها درگذرم . و گرنه همه را بكشم . در حال ، خيّاط ، زمين ببوسيد . گفت : اى ملك ، آنچه به من گذشته ، عجبتر از حديث ياران است . و آن اينست كه : قصهء عاشق و دلاك من پيش از آن‌كه احدب را ببينم ، بخانهء يكى از خياطها مهمان بودم . و از خداوندان صنايع ، همه كس در آنجا بودند . هنگام برآمدن آفتاب ، خوان گسترده ، خوردنى حاضر آوردند . هنوز دست بطعام نبرده بوديم كه ميزبان ، جوانى ماهروى و نيكو شمايل را كه جامهء بس فاخر دربر داشت ، بمجلس آورد . و آن جوان را هر عضوى از عضو ديگر خوبتر بود . مگر اينكه پايش لنگ بود . پس بر